برفِ پاکِ نازنین

امروز صبح وقتی پرده‌ی کلکین را کنار زدم، برفی زیبای رقصان به زمین می‌آمد.
هنوز همه جا تاریک بود و روشنی چراغ های اطراف جاده باریدن برف را مژده می‌داد.

حالا که روز شده، از این زیبایی که مرا محصور منزل نموده و نمی‌توانم بیرون بروم، می‌خواهم استفاده بهینه نمایم.

چای سبز هیل دار دم کردم. مظهر خوابید و ما هم دور همی کوچکی راه انداختیم و با خوردن توت و چهارمغز و چای سبز بساط گپ‌ و گفت را باز کردیم و از هر دری سخن میزنیم و سریال پیکی بلایند را تماشا میکنیم.

کابل که بودم هر زمانی برف می‌آمد، دو حس متفاوت داشتم. از یک طرف برف سفید، زیبایی که به زمین می‌بخشید خوشی وصف ناپذیری را به قلبم می‌بخشید. از سوی دیگر احساس می‌کردم برف‌ برای همه خوشی نمی‌آورد، اعضای خانه‌های سرد از این برف لذت نمیبرند. خانواده‌های که سقف منزل شان چکک میکند از آمدن برف خوشحال نیستند و آنان که مواد تسخین تهیه نمی‌توانند اصلا برف را دوست ندارند.

به همین دلیل برف برای من، با این همه زیبایی که دارد و من شدیدآ دوستش دارم، پارادوکسی بیش نیست، به همان اندازه که از دیدنش حالم خوب می‌گردد، لحظات بعد گرفته خاطر می‌شوم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *